عبدا… ناطقی:سینما در عصر حاضر یکی از مهمترین ابزارهای هنری و صنعتی در راستای گسترش هویت، فرهنگ و اندیشه مورد نظر ارزیابی شده است. در این میان سرمایه گذاری عظیم سرمایه داران صهیونیستی بر روی این صنعت نمودی ویژه دارد.
کتاب حاضر در نظر دارد تا به بررسی استفاده تفکرات صهیونیستی از سینما در راستای نیل به اهداف مورد نظر بپردازد. این کتاب به بررسی سیطره صهیونیسم بر سینمای آمریکا و جهان پرداخته و القائات یهودی را در پس سینمای کودک و سینمای اسطوره ای و خرافی مورد توجه قرار داده است. همچنین در این کتاب از رواج فساد و خشونت به عنوان دو ویژگی مهم سینمای صهیونیستی یاد شده است.
صهيونيسم» پديده اي سياسي و تفکري افراطي برگرفته از دين يهود است. صهيونيسم نماد نژادپرستي يهود است. اين جنبش، حرکت جديد خود را با عنوان صهيونيسم، در اوائل قرن نوزدهم، به دنبال موج يهود ستيزي(كه به صورت ساختگي به وجود آمده بود) آغاز کرد. «صهيون» نام كوهی در جنوی غربی بيت المقدس(اورشليم) است كه ظاهراً آرامگاه داود نبي عليهالسلام در آن قرار دارد. واژه صهيون به تدريج سمبل عظمت يهود و سرزمين مقدس آنان شد. بنابر نظر صهيونيست ها، يهوديان خارج از فلسطين، در تبعيد زندگي ميكنند و زندگي كامل فقط در آنجا ممكن است.
بنيانگذار جنبش صهيونيزم يك روزنامه نگار اتريشي به نام تئودور هرتصل(1860 – 1904) است. هرتصل با نوشتن كتاب «دولت يهود» نظريه خود را مبتني بر لزوم ايجاد يك دولت يهودي در فلسطين عرضه كرد. هرتصل، صهيونيسم را از يك واژه مذهبي به يك استراتژي بلندمدت سياسي تبديل نمود؛ و با طرح اين نظريه، عقيده ديرينه و سنتي يهوديان را(مبني بر انتظار ظهور يك پيامبر منجي و ايجاد دولت الهي در ارض موعود) زير پا گذاشت؛ زيرا او خواستار دولتي سكولار در فلسطين بود. او معتقد بود با وجود فشارهاي خارجي، يهوديان مجبورند ايجاد يك دولت ملي در فلسطين را بپذيرند و زندگي آرامي را در آنجا سپري كنند و بر اساس همين نظر، اشغال فلسطين آغاز شد…
اشغال بخشي از سرزمين فلسطين تا زمان اعلانِ تشكيل اسرائيل(1948) و گسترش تدريجي آن تحت پوشش جنگ هاي اعراب و اسرائيل(از جمله1948 و1967) نه تنها سبب اشغال كامل فلسطين شد بلكه موجب غصب بلندي هاي جولان از سوريه، صحراي سينا از مصر، قسمت هايی از اردن و بخشي از جنوب لبنان گرديد. اين تصرفات و جنگ عراق را مي توان در راستاي تحقق شعار از نيل تا فرات ارزيابی كرد که صهيونيست ها با استناد به بعضي فرازهاي کتاب مقدس اين منطقه را ملک شخصي يهوديان دانسته اند.(2) اما بايد هوشيار باشيم که اين شعار مقدمه اي براي تصرف تمام جهان است.
البته در ميان يهوديان هستند منصفاني که با صهيونيسم مخالفند مثل بسياري از هموطنان يهودي خودمان که قرباني توطئه هاي صهيونيسم بين الملل هستند يا گروه هاي ضد صهيونيسم.( بايد توجه کنيم بعضي مواضع ضد صهيونيستي هم براي خام کردن مخاطب بي اطلاع است؛ بايد اعمال افراد ملاک قضاوت باشد. )
1- پولس يا پاولس قديس( Paulus Aziz) که به گفته کتاب مقدس(3) از علماي يهود بود و از تهديد و کشتار پيروان مسيح عليه السلام هيچ کوتاهي نمي کرد و نام حقيقي او شائول بود، بعدها مسيحي شد و تاثير عميقي بر مسيحيت گذاشت و تثليث( سه خدايي ) را او در دين مسيح تعبيه کرد. به علاوه او روانشناسي « تسليم محض » را هم وارد مسيحيت کرد که ايستادگي و استقامت را حتي در مقابل حکام جور هم غلط مي دانست. روژه گارودي در آخرين کتاب خود (Avonsnous besoin de Dieu) اين سخنان پولس را عامل نهادينه شدن استعمار و در خدمت ظالمين قرار دادن مردم مسيحي عنوان مي کند. پولس اختلافات زيادي با پطرس که جانيشن واقعي حضرت عيسي عليه السلام بود، داشت که در کتاب مقدس به بعضي از اين اختلافات اشاره شده است. امروزه قسمت اعظم انجيل به نامه هاي پولس اختصاص دارد و از پطرس کمتر سخن به ميان آمده است.
2- اواخر قرون وسطي و اوائل رنسانس(حدود قرن پانزدهم ميلادي )، نهضتي در دل مسيحيت به وجود آمد كه پروتستانيسم نام گرفت. اين نهضت ـ كه اكنون شاخهاي از آيين مسيحيت محسوب ميشود ـ به وضعيت موجود در مسيحيت معترض بود. دقت در نوع نگرش مذهب پروتستان به جهان آفرينش ما را به اين نتيجه رهنمون ميسازد كه اين نهضت، نتيجه تفسيري يهودي از مسيحيت است كه باعث به وجود آمدن تمدن كنوني در غرب شد.(4) پايه گذار پروتستانيسم( پيرايشگري ) مارتين لوتر، به عقيده برخي يهودي بوده است مانند دايره المعارف يهود(5). او ضربه ويرانگري بر کليساي کاتوليک وارد کرد و کليسا او را يک « نيمه يهودي » ناميده بود و يهودياني چون آبراهام فاري سول او را يک يهودي « پنهان کار متجدد » مي دانند و نو آوري هاي او را اقدامي در راستاي بازگشت به يهوديت اعلام مي کنند.
فردي چون آبراهام ب. اليزهالوي خاخام کابلاييست گفته که لوتر در پنهان خويش يهودي بود و تلاش مي کرد مسيحيان را آرام آرام به يهوديت متمايل کند.(6)
مارتين لوتر روانشناسي ذلت پذير « تسليم محض » را هم در مسيحيت نهادينه کرد و هرگونه مخالفت با نظام هاي حکومتي ستمگر را هرچه قدر هم که انحرافي باشند، عصيان و شورش عليه خداوند تلقي مي کرد. او بحث « انتظار بهشت دنيايي » را که بسيار به عقايد يهوديان نزديک است، در مسيحيت تبليغ کرد و نقش روحانيت را در تفسير دين بسيار کمرنگ کرد و باعث شد تفاسير بسيار انحرافي در مسيحيت به وجود بيايد؛ تا حدي که امروزه مسيحيان صهيونيست يا پروتستان هاي راست گراي افراطي (مثل بوش و هيئت حاکمه فعلي آمريکا) به وجود آمده اند که ارتباطات عقيدتي، مالي، سياسي و امنيتي بسياري با صهيونيست ها و يهوديان دارند(7) البته لوتر در اواخر عمر مواضعي يهود ستيزانه گرفت تا خود را از ارتباط با يهوديان تبرئه کند ولي واقعيات زندگي و افکار و تعليمات او به ما مي فهماند که اين مواضع هم از روي حيله و فريب بود.
3-غلبه انسان بر خدا و ضعيف جلوه دادن خدا از مهمترين اصول جهان بيني يهود است كه به برخي فقرات موجود در تورات تحريف شده بر ميگردد. مثلا: اينكه انسان در مبارزه با خداوند پيروز ميگردد(8) يا اينکه خداوند از وحدت مردم می ترسد(9) يا مثلاً پشيمانی خداوند از کرده خويش(10). اين جهان بيني بعد از رنسانس به اومانيسم (انسان پرستی) انجاميد.
4 – سكولاريسم (جدايی دين و دنيا) ناشي از تاريخ اجتماعي يهود است، چرا كه در ابتدا پيامبران الهی، پادشاهان بنياسرائيل بودند (مانند حضرت داود و سليمان عليهم ا السلام ) ولي در مرحله بعد پادشاهاني بر اين قوم حاكم شدند كه پيامبر نبودند اما اينگونه پادشاهي به صورت يك اصل در قوم بنياسرائيل درآمد كه در تورات هم از آنان بسيار سخن رفته است(11).
5- يكي از ابعاد تمدن غرب، حسگرايي (آمپريسم)، تجربهگرايي و اثباتگرايي( پوزيتيويسم) است كه موجب حاكميت بينش تجربي بر تمام دانش هاي بشري (خصوصاً در دوره مدرنيسم) شد و اين ناشي از فرهنگٍ حسگرايي يهوديان بوده است. به طور مثال در قصه ذبح گاو(12)، تمامي مشخصات ريزٍ حسي گاو را از حضرت موسي عليه السلام ميخواستند و يا اين كه ميخواستند خداوند را آشكارا ببيند و يا گوساله سامري را گرفتند تا به عنوان مظهر خدا بپرستند(13). در تورات هم خدا يك امر حسي است كه بر انسان ظاهر ميشود و با او سخن ميگويد.
6- بعدُ ديگر تمدن غرب، ناسيوناليسم يا ملی گرايي است كه به تبع حسگرايي (ماده گرايي اومانيستي ) زاده شد. و اين هم نقطه مقابل مذهب است که عامل وحدت را عقيده می داند، نه قوميت و مرز جغرافيايي. در حالي كه يهوديت يك مليت است. به عبارتي هر كه از نژاد يهود باشد، يهودی محسوب می شود، هرچند مقيد به آداب دين نباشد. به همين دليل نام قوم خود را بر دينشان هم گذاردند. ، نژادپرستي كه در تمدن غرب به وجود آمده و هنوز هم وجود دارد بي ارتباط با نژادگرايي يهود نيست.
7- ادعای آزادي خواهی غرب ( ليبراليسم ) گوش فلک را کر کرده است اما اين آزادی در عمل نمودی جز بی بند و باری جنسی و گسترش فحشا نداشته است؛ لذا حکومت های پر مدعای لائيك مستقيماً به حجاب حمله مي کنند. فساد اخلاقی غرب از نظر تئوريک می تواند ريشه در داستان های تحريف شده تورات داشته باشد. از جمله می توان به ماجرای روابط نامشروع جنسي که حتی به پيامبران هم نسبت داده می شود(14) اشاره کرد. (جهت حفظ حرمت انبيای عظام الهی از توضيح بيشتر خودداری می شود. )
8- اسرائيل زاده تمدن غرب و تجسم اعلای آن است. به همين دليل دولت هاي غربي در خدمت آن هستند. بنابراين تجددگراها و مدرنيست ها، نميتوانند با اسرائيل مخالفتي داشته باشند. چون مخالفت با اسرائيل، مخالفت با تجسم انديشه خودشان است. به همين دليل اكثر مدرنيست هاي غرب، يا پروتستان بودهاند يا يهودي (مثل کارل ماركس و باروخ اسپينوزا در فلسفه، زيگموند فرويد در روانشناسی، آدام اسميت و ديويد ريکاردو در اقتصاد، کارل پوپر در فلسفه سياسی، اميل دورکهايم در جامعه شناسی).
9- فراماسونري( ماسوني ) جنبشي است که در مسيحيت طرفداران کثيري دارد و بسياري از مهمترين انديشمندان و سياست مداران و علماي مسيحيت و حتي بعضي پاپ ها و بلند مرتبگان کليسا هم در لژهاي فراماسونري عضويت داشته اند و چيزي که اصلا قابل خدشه نيست ارتباط آداب و رسوم و عقايد فراماسونري و يهوديت است.( فراماسونري بر گرفته از عرفان تحريف شده يهوديت خصوصا کتاب کابالا است) بعضي از اين بزرگان مسيحيت حتي يهودي هم بوده ا ند و با عوض کردن اسم خود مسيحيت را به سمت دلخواه زرسالاران يهودي( مادي گرايي و ماترياليسم ) رانده اند مانند پاپ وستر يشر، پاپ باعوم، هوشع بالوا (1852-1772) که يهودي و باني کليساي اونيور ساليست است و…(15)
شیوه های جنگ روانی
يکي از ا بزارهاي صهيونيسم بين الملل در تسخير دنيا جنگ رواني و سايبرنتيک است که سينما و مطبوعات و رسانه ها و مراکز علمي- فرهنگي مهم ترين ابزار اين نوع جنگ هستند؛ لذا بر ماست تا با شناخت شگردهاي اين طريقه نبرد در مواجهه باصهيونيست ها در اين عرصه هم پيروز و سربلند شويم.
بعضي تکنيک هاي جنگ رواني که قرآن کريم هم مفصلا در بحث از شياطين به آن پرداخته است از اين قرار است:
1. زينت بخشي به طرح ها و علوم و زندگي غير خدايي و مادي گرايانه و اغواي بندگان خدا(16).
2. تخويف و ترساندن از هيبت و زرق و برق برنامه هاي خود و در نتيجه خود باختگي سايرين(17).
3. سعي در القاي محبت خود در دل مخاطب و بدين طريق گمراه کردن وي(18).
4. رجز و وسوسه به شر و ظلالت و به لغزش افکندن انسان ها(19).
5. فريب و حيله و گفتن سخنان آراسته( زخرف القول ) و گول زننده(20).
6. ارتباط برقرار کردن با عوامل خود فروش و فريب کار خود در صفوف دشمنانشان(21).
7. استفاده از شعر و ادبيات و هنر براي بازي با احساسات مردم و گمراهي آنها(22).
8. ترويج غفلت و بسط سرگرمي هاي بي فايده و سوء استفاده از عنصر زمان و وقت کشي(23).
9. نسيان و فراموشاندن مطالب از ذهن مردم(24).
10. توسعه کفران نعمات الهي و ناديده گرفتن امکانات و توانايي ها در جوامع و افراد(25).
11. فخرفروشي و اميد به دارايي هاي مادي و مالک حقيقي پنداشتن خود و فراموشي خدا(26).
12. دادن وعده هاي پوچ و توخالي و بي اساس مانند وعده به فقر و تشويق حرص در افراد(27).
13. امر به فحشاء و فساد و آزادي هاي شيطاني(28).
14. تشويق مردم به سرنهادن بر آستان ولايت طاغوت و تواضع در برابر راه و علم طاغوتي(29).
15. پيروي از ظن وگمان و حق دانستن پنداشته هاي خود يا قوم خويش(30).
16. حق دانستن پيروي از اکثريت(31).
17. ترويج تقليد و پيروي کوراز پيشينيان گمراه و نژاد گرايي و قبيله پرستي(32).
18. دادن اميدها و آرزوهاي واهي(33).
19. دشمني و وهن و تمسخر مقدسات(34).
20. شبهه افکني و خوض و بازي در آيات الهي(35).
21. ترويج روحيه نفاق ودورويي(36).
22. تشويق استفاده ازفرهنگ بيگانه ازراه الهي (سمبل ها و لباس ها و آداب و رسوم و کلمات و واژه ها و مدها)(37)
23. ترويج سحرو جادو گري و شعبده بازي(38).
24. تحريف عمدي کلمات ديگران و خداوند متعال(39).
25. پنهان کردن حقايقي که به زيان آنها ست(40).
26. انکار و لاپوشاني حقي که فهميده اند ولي به نفعشان نيست(41).
27. افزون طلبي و تکاثر بي مورد(42)
28. سست بودن درمسير حق(43).
29. تشويق به همنشيني با انسان هاي شيطان صفت(44).
30. ترغيب به گوش ندادن و نديدن و نگفتن و تفکر نکردن در حقيقت(45).
مهمترين نکته براي در امان ماندن از تيرهاي مسموم جنگ رواني توکل به خداوند متعال است که «من يتوکل علي الله فهو حسبه ». در اين راه پر فراز و نشيب تلاش و کوشش در جهت گسترش و تعميق آگاهي ها و اطلاعات و علوم مفيد ما را بيمه خواهد کرد. کسب شناخت از محيط اطراف و مرد زمانه بودن و نهراسيدن از مشکلات و ايمان و ايقان به هدف از مهمترين نکاتي است که در طي اين طريق صعب ما را ياري خواهد رساند. بايد مرد خدا بود و جز او را ضعيف شمرد که خدا بزرگ تر از آن است که حتي در وصف ما هم آيد. و ديگران همه مخلوقات و مملوکات اويند و او صاحب اختيار همه چيز و همه کس است. بايد توحيد را به تمام و کمال بفهميم و داشته باشيم که توحيد نه تنها درخلقت که در ربوبيت و عبادت هم جريان دارد پس هرکس اميدش او باشد او هم او راکفايت خوا هد کرد مانند بسياري از پيامبران خدا که تنها و بي چيز ايستادن و به همه چيز رسيدند. و خداي آن ها هنوز هم خداي جهانيان است.
*****************************************
سرگذشت تلخ چارلی چاپلین
«چارلز اسپنسر چاپلين» يهودي زاده فقيري بود كه دوران كودكي را در عسرت و تنگدستي گذراند و در نخستين سالهاي شكوفايي سينما در آمريكا، با تكيه بر خلاقيت و استعداد خود به اوج شهرت رسيد. او به عنوان يك هنرمند يهودي، در اكثر نقش هاي سينمايي آغازين خود، تصويري بديع و جذاب از يك يهودي سرگردان به نمايش گذاشت و اين همان الگوي مطلوب سياستگزاران هاليوود محسوب ميشد. به تدريج چاپلين به محبوب ترين هنرمند تاريخ سينما تبديل شد و تهيه كنندگي آثارش را نيز بر عهده گرفت. اكنون اين فرصت براي او پديد آمده بود تا پس از سال ها به دل مشغوليهاي خود بپردازند و فارغ از نظام مافيايي حاكم بر هاليوود، حرف دل خود را به زبان تصوير بيان كند. ولي لابي صهيونيسم در هاليوود اين روال را نميپسنديد و از همين جا بود كه دشمني ها آغاز شد. چارلي چاپلين كه تا كنون در نقش يك فقير خانه به دوش، تمثيلي از مظلوميت جهاني يهوديان بود، اكنون از قالب يهودي سرگردان بيرون آمده و در نقشهايي متفاوت(همچون: انساني ماشيني، ثروتمندي عياش يا ديكتاتوري زورگو) نظام ارزشي غرب را به مسخره ميگرفت و اين روالي نبود كه صهيونيست هاي هاليوود آن را تحمل كنند. لذا ماشين سانسور هاليوود به كار افتاد و چاپلين را نيز همچون بسياري ديگر از هنرمندان مستقل هاليوود (به جرم واهي كمونيست بودن) براي هميشه از عرصه بازيگري كنار گذاشت. ناگزير چاپلين به اروپا رفت و همزمان با ترك هاليوود بازگشت او به آمريكا ممنوع اعلام شد!! و اين گونه بود كه پرونده هنري مشهورترين بازيگر يهودي تاريخ سينما به جرم عدم تمكين از مرام صهيونيسم بينالملل براي هميشه بسته شد و او واپسين سال هاي عمر خود را در عزلت و گمنامي سپري كرد. به طوري که بسياري از ما اگر عکس واپسين سال هاي عمر او را ببينيم او را نخواهيم شناخت در اين حق کشي «چاپلين» تنها نبود و تا به امروز اين روند در هاليوود ادامه دارد مثلا «ايزابل اجاني» فرانسوي که جايزه بهترين زن را در کن 1994 گرفته بود، جايزه را از او گرفته و به ديگري دادند و حتي تهمت ايدز به «ايزابل اجاني» زدند چون حاضر نشده بود عرب بودن پدرش را منکر شود و يا مثلا در مورد «آلن دلون» و «ژان پل بلموند» فرانسوي «سوفيا لورن» ايتاليايي «اما تامسون» انگليسي و «کوين کاستنر» آمريکايي «ونسي رادرگريف» انگليسي هم چنين حق کشي هايي را روا داشتند. در مقابل، بسياري از گمنامان عرصه بازيگري به دليل برخورداري از حمايت لابي صهيونيسم، ره صد ساله را يك شبه پيمودند و… حكايت همچنان باقي است…
يهوديانِ هاليوود
شبكه جهاني اينترنت اخيراً فهرست 28 صفحهاي از 1500 يهودي شاغل در هاليوود (اعم از بازيگر، كارگران، تهيه كننده و…) منتشر كرده است كه شامل بسياري از مشاهير سينما ميشود و به اعتراف تهيهكنندگان آن هنوز كامل نيست و بسيارند يهوديان گمنامي كه در هاليوود مشغول به كار هستند. از ميان تهيهكنندگان يهودي هاليوود: آدولف زوكر، ساموئل زنتسر، جوئل سيلور و رابرت مردوخ از شهرت بيشتري برخوردارند.
در فهرست كارگردانان يهودي با اسامي مشهورتري مواجه ميشويم كه برخي از آنها تهيه كننده آثار خود نيز محسوب ميشوند؛ اريك فون اشتروهايم، ژوزف فون اشترنبرگ، ارنست لوبيچ، استنلي كوبريك، ماكس افولس، ديويد كروننبرگ، فريتس لانگ، ويليام شاتنر، رومن پولانسكي، سيدني لوست، بيلي وايلدر، استيون اسپيلبرگ، وودي آلن، سيدني پولاك، راب راينر، كلودللوتش، ژان لوك گدارد، مل بروكس، پيتر باگرانوويچ، ساموئل گلدوين، اندي اكرمن، مايك نيكولز، تيم برتون، ران سيلور، توني راندال و…
فهرست بازيكنان يهودي هاليوود آنچنان طولاني و مفصل است كه جز انتخاب اسامي مشهور، گريزي نيست. اسامي تعدادي از بازيگران مرد يهودي اين چنين است؛ جري لوئيس، جک لمون، داگلاس فيربنكس، كرك داگلاس، مايكل داگلاس، هريسون فورد، ريچارد گر، داستين هافمن، رابرت رد فورد، رابرت دويزو، پيتر لوري، جان گارفيلد، جرج سيگال، پل نيومن، الي والاش، چارلز برانسون، ارنست بورگنابن، هورست بوخهلست، ژان گلود ون دام(فرانکي)، تلي ساوالاس، ليكاب، جان استيوارت، جف گولد بلوم، پيتر سلرز، توني كريتس، برادران ماكس، يول براينر، ران ريفكين، ادوارد جي رابينسون، مارتين شين، چارلي شين، باب هاپكينز، ريچارد دريفوس، فرد آستر، رابرت داوني جونيور، والتر ماتائو، آلن آلداء، رابين ويليامز، روژه هني، كوين پولاك، اندي كافمن، انتوني شه، رود استايگر، باب هاسكينس، مايكل وايزه و …
و در فهرست بازيگران زن يهودي نيز اسامي آشنا فراوانند از جمله؛ ميشل افايفر، ريتا هايورث، سيلويا سيدني، سارا برنارد، هدي لامار، اليزابت تيلور، مريلين مونرو، لورن باكال، آن نيكرافت، آدري هيپورن، باربارا شرلي، جودي هاليدي، جنيفر رابين، سالي فيلد، سارا جسيكا پاركر، ليز تيلور، كري فيشر، شلي وينترز، دايان وست، سارا بولاك و …
علاوه بر آنچه ذكر شد در فهرست يهوديان مشهور، اسامي آشنايي چون؛ هري هودين، الويس پريسلي، مايكل جكسون، رينگو استار، ديويد گاپرفيلد و مادونا (كه به مكتب صوفيانه كابالا پيوست و در مؤسسه نارالتوراه اسرائيل تعليم ديده است)، جلب نظر ميكند … صرفنظر از مضامين سياسي ـ صهيونيستي رايج در سينماي آمريكا، همچنان اين سؤال به قوت مطرح است كه تعداد اندك يهوديان مقيم آمريكا و اروپا، چگونه اين تعداد معنيدارِ سينماگرانِ يهودي را در هاليوود و سينما توجيه ميكند؟ مگر شايستگي هنرمندان يهودي در نظام طبقاتي هاليوود چه اندازه است كه اينگونه مشاغل كليدي را در عرصه سينما قبضه كردهاند و سؤال ديگر آنكه آيا به راستي هاليوود يهودي است؟
صهيونيسم و برنامههاي كودكان
لابي (گروه فشار) صهيونيسم در هاليوود، در عرصه توليد فيلم هاي كودكان نيز تا كنون بسيار مؤثر و فعال عمل كرده است. امروز در سراسر دنيا «والت دیزنی» نامي آشناست و بيشتر كودكان شخصيتهاي كارتوني والت ديزني را به خوبي ميشناسند. بد نيست بدانيم اولين شخصيت مشهور آثار والت ديزني: «ميكي ماوس» نمادي از همان يهودي سرگردان و بي کس است كه مدام از سوي رقيبان قوي تر تهديد ميشود و او صرفاً با اتكا به زيركي و چالاكي خويش، بر تمامي دشمنان فايق ميآيد. امروز هم تداوم اين شخصيت كارتوني را در انيميشن «تام و جري» ميتوان مشاهده كرد که موشي بد جنس و فريب کار با تکيه بر شيطنت ها و ناجوانمردي هايش به طرز اعجاب آوري هميشه بر گربه اي نادان و احمق پيروز مي شود. اين قبيل آثار در دادن حس اعتماد به نفس به مخاطبان يهودي( که دقيقا مفهوم سمبل «موش» را مي فهمند) و همچنين در دادن الگويي دغل و بدجنس به کودکان و نوجوانان بي گناه جهانيان تأثير بسزايي دارند.
هميشه در اين فکر بوده ام که جواب کودکان معصومي را که مي پرسند: «چرا بر خلاف عالم واقع در اين قبيل فيلم ها هميشه موش برنده مي شود؟» چگونه بدهم و هيچ گاه پاسخي جز همين تحليل به ذهنم نرسيده است.
مورد ديگر، شخصيت هاي كارتوني مطرود و گوشهگيري هستند كه به دليل زشت رويي توسط ديگران تحقير ميشوند ولي در نهايت اين ناتواني و زشتي با توانايي و زيبايي جايگزين ميگرد و آن ها بر تمامي مشكلات غلبه ميكنند و غبطه رقيبان را بر ميانگيزند. انيميشن «دامبو، فيل پرنده» در زمره اين گروه از آثار است. در اين فيلم شاهديم که مادر دامبو بر خلاف ساير فيل ها که کلاهي زنگوله دار بر سر دارند، كلاه عرقچين مانند مخصوص يهوديان را بر سر دارد و به جرم دفاع از فرزندش در اسارت به سر مي برد! و خود دامبو هم طي عملياتي در سيرك پرچمي را كه به پرچم رژيم اشغالگر قدس بيشباهت نيست به اهتزاز در ميآورد.
کارتون «جوجه اردك زشت» هم که شخصيت گوشه گير و آواره و زشت روي فيلم نامه تبديل به قوي زيبايي مي شود و در پايان فيلم به سمت خورشيد مي رود، از همين کليشه پيروي مي کند و نماد يهودي تنها و مطرودي است که با رفتن به سمت سرزمين موعودش به سعادت رسيده است. «عبارت رفتن به سمت خورشيد در تورات آمده و در بين يهوديان رايج است که منظور از آن بازگشت به سرزمين موعود است(51).»
کارتون هاي بسياري هم مروج زندگي و اخلاق غربي هستند و سعي دارند خصوصا شرقي ها را شيفته و هضم شده در روش هاي غربي نشان دهند و با اين الگودهي مخاطبان را به سمت ارزش هاي دنيوي يهودي- آمريکايي بکشانند؛ مثلا در سري جديد كارتون سند باد (افسانه هفت دريا) شاهد آنيم كه فضاي شرقي مجموعه هاي پيشين مبدل به فضايي خشونت بار و پر زد و خرد شده است. مثلا در صحنه اي كه سند باد از پشت سكان كشتي كنار مي رود، با هفتاد ضربه شمشير و خون ريزي بسيار، كنترل كشتي را به دست مي گيرد. شدت خشونت در اين فيلم آن چنان زياد است كه حتي دريا با خون افراد سرخ مي شود و مثل بسياري از فيلم هاي جديد غربي لشگري از شيطانك ها و ديوها با سند باد و نامزد خشن و مبارزطلب او «مارينا» و دوست وفادارش «کيل» مي جنگند. حتي ديالوگ ها هم خشونت بار است. جالب است كه نويسنده اين فيلم«جان لوگان» در كارنامه خود اثري پر برخورد چون «گلادياتور» را دارد. در اين محصول والت ديزني هم «ميشل افايفر» يهودي به جاي«اريس» خداي جنگ صحبت مي كند. در اين فيلم سند باد بر خلاف گذشته ظاهري كاملا غربي و بي هويت گرفته که در نقش يک دزد دريايي قهار بايد از هفت دريا عبور کند و کتاب صلح را از خداي جنگ (اريس) بدزدد و شهر و شاهزاده را از خطر نابودي نجات دهد. جريان در شهر «سيراکيوس» که شاهزاده عادلي به نام «پروتئوس» در آنجا حکومت مي کند، اتفاق مي افتد. در اين فيلم از علاء الدين و علي بابا هم خبري نيست.(52)
در کارتون «لوک خوش شانس» گانگستري سفيد پوست که نماد کلانتر و قانون اومانيستي آمريکايي است و هميشه ورد زبانش تنهايي و غريبي و آوارگي خودش مي باشد، با چهره و اخلاقي نيکو (که با وجود اسب بذله گويش «سالي» و سگ خنده رويش «بوشويک» جذابيت دوچنداني مي يابد) هميشه در جستجوي مجرمان و تبهکاران است و هيچگاه با شکست روبرو نمي شود. در بعضي از قسمت هاي آن شاهديم که لوک متمدن و مهربان فرشته نجات سرخپوستان ساده لوح و مردمي از فرقه هاي مذهبي خرافي مي باشد و اگر نبود لوک، جنگ قبيلگي و ظلم تبهکاري همه جا را فرا مي گرفت. بالاخره براي ما هنوز جاي اين سوال باقي است که خانه لوک کجاست؟ و چرا هميشه در پايان غرور انگيز پيروزي هايش در غروبي زيبا به سمت خورشيد (نماد سرزمين موعود در کتاب مقدس) مي رود! بالاخره فسادها و جرم هاي فراوان و رو به رشد موجود در غرب را ببينيم يا حرف کارگردان «لوک» را گوش بدهيم.
در بسياري از فيلم ها و کارتون هاي پليسي هم جاي اين سوال باقي است.
در کارتون «گاليور» هم مي بينيم سفيد پوست بزرگي با سمبل ها و مدل هاي مو و لباس نژاد انگليسي- آمريکايي به جزيره آدم کوچولوها (جهان شرقي) مي رود و اين کوچولوهاي بي دفاع بر قدرت مادي و مغز پرجولان گاليور تکيه کرده و دشمنان خود را شکست مي دهند و بدون حضور گاليور شکست آنها قطعي بود.(53)
در فيلم «رابينسون کروزوئه» هم شاهديم سفيد پوستي انگليسي تبار که کشتي اش شکسته و در جزيره اي تنها مانده است با سياه پوستاني بي تمدن و وحشي و آدم خوار رو برو مي شود که يکديگر را قرباني کرده و مي خورند؛ اما رابينسون پرعاطفه و دل نازک يکي از اين بي تمدن ها را به نام «جمعه» از دست قبيله آدم خوار و سبک مغزش نجات مي دهد و جمعه در اثر همنمشيني با اين يار مهربان « با سواد» مي شود و به سمت تمدن و پيشرفت حرکت مي کند و به تدريج تمام آن مردم عقب مانده به شيوه هاي زندگي و معاشرت رابينسون ايمان آورده و آن قهرمان بزرگ را به عنوان رهبر و منجي عزيز خود مي پذيرند و به سبک او زندگي مي کنند. آيا غلوآميزتر از اين هم مي شد تمدن غرب را به عنوان تنها سرور و راهبر جهانيان توسعه نيافته و به اصطلاحِ غربي ها «جهان سومي»، معرفي کرد يا نه؟
نگره صهيونيستي حاكم بر آثار والت ديزني، بعضاً به توليد انيميشن ها و فيلم هاي تاريخي در خصوص زندگي انبياي الهي منجر شده كه سه كارتون: «كشتي نوح، زندگي حضرت موسي و زندگي حضرت يوسف» عليهم السلام از آن جملهاند. در تمامي اين آثار، بر اساس قصص تورات، روايات تحريف شدهاي از زندگي انبياي اولوالعزم ارائه شده است که شأن و منزلت و عصمت اين بزرگ مردان را در ذهن مخاطب پائين مي آورد و رواج سکولاريسم (جدايي دين و دنيا) و مادي گرايي را تسريع مي کند. جالب توجه آنكه در برخي از اين آثار، شخصيت هاي اصلي انيميشن با صداي مشهورترين ستارگان يهودي سينما سخن ميگويند! مثلاً در انيميشن «پرنس مصر» كه روايتگر زندگي حضرت موسي عليهالسلام است، «وال كيلمر» به جاي موسي عليهالسلام، «ميشل اِفايفر» به جاي همسر و «ساندرا بولاك» به جاي خواهر او صحبت ميكنند. همچنين در تيتراژ پاياني اين انيميشن پر هزينه اسامي مشهور ديگري (از بازيگران يهود هاليوود) ميتوان ديد كه صداي آنها براي بسياري از تماشاگران غربي خاطرهانگيز و آشناست.
علاوه بر انيميشن، در عرصه فيلم كودك نيز هاليوود از تعدي صهيونيست ها مصون نمانده و كليشه هاي خاصي در قالب فيلم كودكان، طي چند دهه اخير مدام تكرار شدهاند. مثلاً كليشه كودك محروم مانده از ميراث اجدادي يا جدا افتاده از آغوش گرم مادر كه هر يك به نوعي تداعيگر يهودي مظلوم و به دور مانده از سرزمين مادري خويشاند در اين قبيل داستان ها از پيام هايي که در کتب مقدس يهوديان آمده است و مخاطب يهودي و بسياري از غير يهوديان به راحتي مي فهمند که منظور از آن چيست استفاده مي شود يهوديان اسراييل را مادر قوم خويش مي دانند و اينکه شهر يا منطقه اي به انسان تشبيه شود، درجاي جاي تورات آمده است. «داستان سيندرلا» مثال خوبي براي اين كليشه نخ نما و تكراري است.
داستان « هاچ زنبور عسل » هم به کودک يهودي مي فهماند که بايد به دنبال مادر زيبا و نوراني خويش باشي و همه غير يهوديان موجوداتي مخوف، بدجنس و حتي بد بو هستند که مي خواهند او را از بين ببرند. اين داستان به بچه هاي غير يهودي هم اين پيام را القاء مي کند که ديگران دشمنان و موانع رسيدن او به هدفش هستند و در مجموع حس اعتماد به ديگران را در کودک از بين مي برد(54).
كليشه كودك شيطاني كه با زيركي بر دشمناني كه قصد تجاوز به خانه و كاشانه او را دارند، فايق ميآيد و آن ها را به سختي مجازات ميكند هم شبيه مورد قبلي است. مجموعه طنز «تنها در خانه» بر اساس همين كليشه پديد آمده و با نگاهي ساده به مضامين آن، ردپاي چهار جنگ اعراب و اسراييلي و شكست اعراب در هر چهار جنگ را ميتوان ديد.
برخي از آثار انيميشن نيز محملي براي پيام هاي سياسي هستند. مثلاً در كارتون «شير شاه» ردپاي نزاع دو ابرقدرت طي سالهاي جنگ سرد و آشتي مجدد نسل هاي آتي بعد از فروپاشي نظام كمونيستي در شوروي سابق به وضوح مشهود است. توضيح اينکه شير نماد سلطه جهاني يهود است و در تورات آمده است: « و بقيه يعقوب، در ميان امت ها و قوم هاي بسيار مثل شير در ميان جانوارن جنگل و مانند شير درنده در ميان گله هاي گوسفند خواهند بود که هنگام عبور پايمال مي کند و مي درد و کسي نمي تواند مانع او شود. قوم اسراييل در برابر دشمنانش خواهد ايستاد و آنها را نابود خواهد کرد. »(55).
خرافات ديني
«خداوند به ما امت برگزيدهاش آوارگي را به مثابه يك نعمت الهي عطا كرده است و اين مسأله كه همه آن را ضعف ما پنداشتهاند در واقع قوت ماست. همين آوارگي اكنون ما را در آستانه سلطه جهاني قرار داده است. »
آنچه بيان شد فرازي از سخنان يکي از بزرگان يهود است كه به وجود نوعي نظام تقديري و از پيش تعيين شده در ساحت عالم اشاره دارد. نگاه تقديري به نظام هستي از مشخصه هاي آيين يهود است و صهيونيسم بينالملل همچون طراري كه چهره در وراي نقاب دين پوشانده، همواره اين نگاه تقديري و اسطورهاي آيين يهود را به نفع خويش به كار گرفته است. با مرور اجمالي «اسناد و مکتوبات و اعمال صهيونيست ها » به سهولت ميتوان دريافت كه صهيونيسم بينالملل به هدفي كمتر از تصاحب كامل دنيا و تشكيل حكومت واحد جهاني نميانديشد و براي نيل به اين مقصود، ترويج خرافات ديني را به عنوان يكي از راهكارهاي اساسي خود برگزيده است. سوء استفاده از برخي فرازهاي تحريف شده كتاب تورات و ترويج اين خرافات از طريق فيلم هاي سينمايي از همان آغاز دستور كار صهيونيسم بينالملل قرار داشته و همين امر حجم گستردهاي از فيلم هاي ظاهراً ديني(ولي در باطن: خرافي) را در تاريخ سينماي جهان پديد آورده است.
مقصود از خرافات ديني شوائبي است كه آدمي بر مبناي تخيل نفس اماره به ساحت لايزال دين منتسب ميدارد و اين شوائب خيالي را عين حقيقت ميانگارد. حال آنكه دين، جلوهاي از حقيقت رحمان است و خرافات، زاييده مكايد شيطان. انگار تقدير عالم اينگونه است كه همواره در كنار هر اعجاز موسايي، سامري طراري به ساحري برخيزد و دعوي قادري كند. امروز در اردوي صهيونيسم، هيچ ساحري برتر از سينما و هيچ سحري مهيب تر از خرافات ديني نميتوان يافت.
خرافات ديني يهود متكي بر چند ركن است كه هر يك تا كنون بارها دستمايه آثار سينمايي گوناگون قرار گرفته و بعضاً به اديان ديگر (از جمله آيين مسيحيت) نيز تسري يافتهاند.
نگاه خرافي نسبت به شيطان
بر اساس اين نگرش، شيطان مفهومي اهريمني است كه با قدرتي مخوف و ويرانگر در برابر اراده پروردگار قد علم ميكند و با كمك پيروانش، نسل آدمي را در معرض نابودي قرار ميدهد. در آن گروه از آثار سينمايي كه شيطان را از اين منظر به تصوير كشيدهاند، انسان بره بيپناهي است كه به چنگال شيطان اسير شده و هيچ امدادي از جانب پروردگار به او نميرسد. لاجرم آدمي در نبرد نابرابر با شيطان يكه و تنهاست و اميدي هم به امداد الهي ندارد و اگر دارد سرانجام به نوميدي بدل خواهد شد. در اين مهلكه، اراده خود او يا انسان هاي ديگر تنها سرمايهاي است كه ميتوان به آن اميدوار بود.(56).
در سينماي كلاسيك، شيطان بر اساس تقديري ازلي در زماني معين از زندان دوزخي خود رها ميشود و براي انتقام گرفتن از نسل بشر معمولاً در كالبد يك انسان حلول ميكند. و آن انسان را به انجام اعمال شيطاني وا ميدارد. به تدريج پيروان شيطان، گرد ميزبان شيطان صفت جمع ميشود و حلقه شيطان پرستان شكل ميگيرد. بر اساس اين باور خرافي، شيطان براي انجام شرارت محتاج كالبد آدمي است و هرگاه انسان ميزبان كشته شود يا اينكه به صورت داوطلبانه خودكشي كند، شيطان كالبد انساني خود را از دست خواهد داد و ناگزير دستش را آزار آدميان كوتاه خواهد شد.
در اين صورت شيطان دوباره به زندان باستاني خود باز ميگرد و در انتظار فرصتي ديگر براي نابودي نسل بشر باقي ميماند. در اين فيلم ها شيطان گاهي كودكان معصوم و خردسال را به عنوان ميزبان خود بر ميگزيند و زماني جسم سياستمداران يا كشيشان را تسخير ميكند تا سازندگان موذي اين فيلم ها از طرفي سياست را عين نهوست و پليدي نشان دهند و بتوانند سياست را از ديانت جدا کنند و حکومت ها را به سمت لائيسم و بي ديني سوق دهند و از طرفي کشيشان را هم، هرچه بيشتر خراب کنند و نسل جوان معصوم و حتي خرد سال را با الگوهاي کم سن و سالي که تبديل به مرکب شيطان شده اند به سمت بي بندوباري و هرزگي و پوچ گرايي سوق دهند و هرچه بيشتر به اهداف استعماري و امپرياليستي خود دست يابند. در بسياري از اين قبيل فيلم ها محل آزاد شدن و فرو رفتن شيطان در زندان دوزخي خود، کليساي مسيحيت است.
اين باور خرافي و كودكانه تا كنون دستمايه آثار سينمايي متعددي قرار گرفته كه فيلم هايي نظير: «جنگير»، «طالع نحس»(57)، «پايان روزگار»، «وكيل مدافع شيطان»، « موميايي » و « ارباب حلقه ها » از آن جملهاند. اين فيلم ها غالبا همراه با خشونت، برهنگي، ياس، نوميدي، جادوگري، اسطوره سازي، خون آشامي، وحشت و ترس هستند، مثلا فيلم «شركت هيولاها» و يا داستان «شيطان كوچولو» تصوير خوب و جذابي از ديوها و شياطين ارائه مي دهند.
فيلم هايي چون «هري پاتر» و « ديويد کاپرفيلد» مخاطبان نوجوان و بزرگسال خود را به سمت سحر و شعبده و افسانه پيش مي برند و آثاري چون «دراكولا»با حاكم كردن وحشت و نااميدي بر مخاطبان، آنها را قسي و سنگدل مي كنند و در مجموع روح انسان ها را به سياهي و تباهي مي كشانند.
اين قبيل آثار سمبل ها و نمادهاي شيطاني و فرقه جديدالتاسيس شيطان پرستي(!؟) را ترويج و تبليغ مي كنند؛ مظاهري چون: «خفاش، مار، عقرب، عنکبوت، شغال، كلاغ، بزوحشي، جمجه و استخوان، شمشير خون آلود، صليب و هلال وارونه، ستاره پنج پر و شش پر، نيزه سه سر، صورتك هاي شيطاني، غول و جن و روح هاي وحشتناك و بعضا مهربان، جارو و عصا و ساير ابزار سحر و جادو، مدل هاي مو و لباس خاص، رنگ هايي چون سياه، قرمز و آبي روشن، ادبيات و شعر هاي نفرت برانگيز و زننده، اعدادي چون 6 و 666، اشكالي مثل مثلث و دايره هاي ناقص و انواع موسيقي هاي شيطاني. (البته بايد توجه داشت که اين سمبل ها همه جا نماد شيطان نيستند و در ترکيب با مضموم و ادبيات و موسيقي نفرت انگيز شيطاني اين معنا را مي رسانند. و نبايد بابي خيالي از کنار اين نمادها گذشت؛ چراکه ده ها سال است که در لواي همين علائم و نشانه ها غرب فرهنگ خود را به ساير نقاط جهان صادرکرده است و در فقه اسلامي داريم که تشبه به کفار حرام است. )
متاسفانه بسياري از توليد كنندگان محصولات فرهنگي هم به توسعه اين نمادها كمك شاياني را مي كنند و داخل نشريات و روي لباس ها و انواع لوازم التحرير و ماسك ها و عروسك ها و تابلوهاي تبليغاتي و…(حتي در کشور خودمان ) اين سمبل ها و تفكرات خطرناك و ضد خدا را رواج مي دهند؛ بر ماست كه بصير باشيم و از غرق شدن خود و جامعه در اين منجلاب تباهي جلوگيري كنيم و بر مسئولان فرهنگي و سياسي و امنيتي است که اين سر نخ هاي نمايان را پيگيري کنند و پايگاه هاي صهيونيسم بين الملل در کشور را منهدم کنند، همانطور که در مصر با بازجوئي از بعضي جوانان شيطان پرست، ارتباط مستقيم آن ها با سفارت رژيم صهيونيستي مشخص شد.
نقد شيطان پرستي
راستي اگر شيطان آن همه قدرتمند است كه ميتواند در مقابل اراده الهي سركشي كند و نسل انسان را براندازد، پس براي انجام شرارتهاي خود چرا اينگونه که اين فيلم ها به نمايش مي گذارند، محتاج كالبد آدمي است؟ البته سينما براي اين سؤال پاسخي ندارد. همه مي دانيم که بزرگ شياطين يعني «ابليس » آنقدر ضعيف است که نتوانست حرف خالقش را اجرا کند و در مقابل اشرف مخلوقات سجده کند. کبر او تبلور خلأ شخصيتي و روح ناتوانش بود. خود پرست بود و بي عرضه که با يک نافرماني زحمات چندين هزار ساله خود را به باد داد. در حقارت شيطان همين را بس که براي انحراف انسان ها، از راه پست ترين خواسته هاي نفس آدمي وارد مي شود و هرجا نور و آگاهي و علم و بصيرت و دقت باشد جايي براي او نيست. شيطان پرستي فرقه اي ساختگي است و هيچ وجود حقيقي و عيني فراي فيلم هاي صهيونيستي ندارد و از کمترين پشتيباني منطقي برخوردار نيست و در تعارض کامل با فطرت عاشقانه و زيبايي طلب و عقل و استدلال و برهان است. اين فرقه فقط در موهومات قدرت طلبان جهان آن هم صرفا براي «استحمار» و « استثمار » سبک مغزان و شهوت پرستان عالم وجود دارد. به همين دليل در کشورهاي اسلامي و کلاً شرقي و هرجا بويي از نور و طراوت باشد خبر چنداني از اين نحوست ها نيست.(58)
براي نيل به اين مقصود (تسلط بر ذهن و دل جوانان دنيا و سپس استعمار آن ها)، نخستين گام بزرگنمايي قدرت شيطان است. ترس از قدرت شيطان مقدمه شيطان پرستي است و هر كه از شيطان در هراس باشد در حقيقت بندگي او را گردن نهاده است. قرآن مجيد در اين باب ميفرمايد: «همانا شيطان ياران خويش را ميترساند، پس اي مؤمنان، اگر به خدا ايمان داريد از شيطان نهراسيد و تقواي مرا پيشه سازيد» راز غلبه بر شيطان نترسيدن از اوست و صهيونيسم با ترساندن مخاطبين سينماي خود از شيطان در حقيقت پرستش خود را رواج ميدهد! همانگونه كه سامري در ميقات چهل روزه موسي، ساحري پيشه كرد و گوساله پرستي را رواج داد… خدا كند موساي عقل زودتر از اين ميقات چهل روزه باز گردد و كيد سامري بر ملا سازد.
نگاه اسطوره اي به آخرالزمان
از ديگر خرافههاي صهيونيستي كه به سينما راه يافته: «افسانه آخرالزمان» و پيشگوييهاي مربوط به آن است كه در فيلم هايي نظير: «نوستراداموس»، «آرماگدون» و «روز استقلال»، رد پايي از آن ميتوان يافت. بر اساس اين افسانه فاجعهاي عظيم حيات بشري را تهديد خواهد كرد و آخرين نبرد خير و شر در جغرافياي خاصي از زمين ( تپه آرماگدون يا حارمجيدون در نزديکي بيت المقدس ) به وقوع خواهد پيوست. وسعت فاجعه آن همه است كه انسان هاي زيادي کشته مي شوند و بقيه از مقابله با آن در ميمانند و نااميدانه به هوشمندترين و شجاعترين نژاد بشري (يعني آمريكايي ها) پناه ميبرند!
آمريكاييهاي خوش قلب هم معمولاً با راهنمايي يك دانشمند يهودي به كام خطر ميروند و با عمليات متهورانه خود زمين را از خطر نابودي ميرهانند. گاهي هم در راه انجام اين مأموريت مقدس يك يا چند شهيد تقديم جامعه بشري ميكنند! حاصل آنكه در پايان اكثر اين فيلم ها بيننده از همه جا بيخبر، هم صدا با تمامي اقوام و پيروان اديان، خداوند را به واسطه نعمت حضور آمريكاييهاي شجاع و يهوديان دانا بر روي كره خاكي سپاس ميگويد! چرا كه آنان فرشتگان نجاتاند و اگر نباشند، نسل آدمي از صحنه گيتي بر خواهد افتاد! اين باور اسطوره اي الآن به شدت توسط صهيونيست هاي مسيحي حاکم بر ايالات متحده و يهوديان تبليغ مي شود و به وسيله رسانه ها با سوء استفاده از اديان مسيحيت و يهوديت و فرازهايي از کتاب مقدس(59) مجوز کشتار حدود سه ميليارد نفر از ساکنان زمين خصوصا مسلمانان ساکن در خاورميانه را از افکار عمومي غفلت زده جهانيان مي گيرند تا هر گاه واقعا از اسلام احساس خطر جدي کردند، به هر عملي خواستند دست بزنند.
مهمترين تأثير اين گروه از فيلم هاي خرافي آن است كه حس اعتماد به نفس را در مخاطبين جهان سومي نابود مي سازد و همزمان اعتماد و انقياد نسبت به صاحبان اصلي دنيا را(كه به زعم اين فيلم ها آمريكاييان و يهوديان هستند) ترويج مينمايد. در صورت مشاهده مكرر اين قيل فيلم هاي خرافي، مردم جهان سوم ظاهراً به آمريكا و باطناً به صهيونيسم بينالملل حق ميدهند كه چند صباحي در اين عالم فاني حكومت و سروري كنند! زيرا فاجعه عظمي بروز كند، همين ها هستند كه بايد به داد مردم دنيا برسند و نسل انسان را از خطر نابودي برهانند!
بد نيست بدانيم همين پيام سياسي در پارهاي از فيلم هاي طنز سينماي هاليوود نيز لحاظ شده است. مثلاً در فيلم «مريخ حمله ميكند» مريخي ها كه موجودات مسخره و در عين حال سنگدلي هستند، كره زمين را به اشغال خود در ميآورند و از آنجا كه هيچ سلاح بشري بر آنها كارگر نميافتد، به سهولت تمامي تمدن ها را بر مياندازند و حتي ريسجمهور آمريكا را طي اقدامي ناجوانمردانه ميكشند! در همين اوضاع آشفته، يك بازيگر يهودي هاليوود(سيلو يا سيدني) در نقش پيرزني فرتوت و از كار افتاده كه در آسايشگاه سالمندان بستري است، به همراه نوه خود راه حل جالبي پيدا ميكنند. آن ها به فراست در مييابند كه مريخيها طاقت شنيدن نوع خاصي از موسيقي را ندارند و به محض شنيدن آن مغزهايشان منفجر ميشود! لذا موسيقي را در اختيار ارتش آمريكا ميگذارند و سربازان آمريكايي هم با همين سلاح، دشمن را نابود ميكنند و تمدن بشري را از خطر نابودي ميرهانند. يادمان باشد كه همين مضمون ظاهراً پيش از اين نيز در سينماي هاليوود تكرار شده و در يكي از موارد، صداي «الويس پريسلي» يهودي، مهاجمين فضايي را نابود كرده است! حاصل آنكه: هميشه يهوديان ناجي بشريتاند و ساير اقوام و ملل طفيل هستي آنان محسوب ميشوند.
ظهور منجي و سفر به سرزمين موعود
خرافه ديگري كه صهيونيست ها آن را در قالب سينمايي مصادره به مطلوب كردهاند، مسأله «ظهور ناجي» و «سفر به سرزمين موعود» است. اما ناجي اين قبيل فيلم ها نه آن منجي است كه بشريت در انتظار اوست. صهيونيست ها در سيري تاريخي، نخستين ناجي خود را «داوود نبي»عليه السلام ميدانند كه به زعم ايشان پهلوان اسطورهاي قوم يهود است و هم اوست كه عشيره بنياسراييل را از ستم جالوت سنگدل مي رهاند. به همين دليل نيز ستاره شش پر منتسب به او را به عنوان علامت مقدس و سمبل خويش برگزيدهاند. دومين ناجي قوم يهود «موساي نبي»عليه السلام است كه احكام ده گانه شريعت يهود را از جانب خدا براي قوم بنياسراييل آورده و آن ها را از رنج بردگي فرعون نجات داده است. ارادت صهيونيست ها به انبياي بني اسرائيل عليهم السلام نه به خاطر مقام نبوت، كه به دليل احراز مقام منجي و يا پادشاهي بر «قوم بنياسراييل» است. لذا از ايشان نيز با رويكردي نژادپرستانه ياد ميكنند.
از نظر صهيونيست ها، يهوديان پيش از آنكه پيروان يك آيين الهي تلقي شوند، يك اَبرنژادند و به همين دليل نيز در مواقع عسرت و سختي، ناجي ديگري از ميان آنها ظهور ميكند و ايشان را به «سرزمين موعود» ميبرد. از آنجا كه فرزند اولين ناجي قوم يهود (سليمان فرزند داود نبي عليهما السلام) تمام دنيا را به تسخير خود درآورد، صهيونيسم بينالملل نيز فرمانروايي بر ملك سليمان را حق طبيعي خود ميداند و به همين دليل هم داعيه سلطنت بر تمامي دنيا را دارد در صورتي که حکومت حضرت يک حاکميت الهي بود و اينان دنبال حکومتي دنيوي و طاغوتي هستند. لذا افسانه «نيل تا فرات» تنها مقدمهاي بر نقشههاي جهاني صهيونيسم و قوم يهود است. موسي عليهالسلام نيز (به عنوان دومين ناجي)، قوم بنياسراييل را از ستم فرعون رهايي بخشيد و از دريا عبور كرد. از آن تاريخ، يهود در انتظار سومين ناجي خويش است که معتقدند بعد از جنگ بزرگ آخرالزمان سومين نجات بخش (مسيح) ظهور خواهد کرد و پادشاهي يهود را بر فلسطين کامل مي کند و بهشت زميني را ايجاد مي کند.
البته از آن تاريخ تا امروز منجيان كوچكتري نيز ظهور كردهاند. مثلاً ويل دورانت در مجموعه «تاريخ تمدن»: «كريستف كلمب» را يك يهودي پرتغالي الاصل(60) ميداند كه (ظاهرا) به منظور كاستن از مصايب يهوديان در اروپاي قرن پانزدهم، سفري مقدس را در جستجوي ارض موعود آغاز كرد و در نهايت به آمريكا رسيد و به اصطلاح کاشف آمريکا است! به همين دليل صهيونيست ها آمريكا را سرزمين موعود خود ميدانند و شهر نيويورك نيز از ديرباز به عنوان پايتخت صهيونيسم بينالملل شناخته شده است. اما آيا به راستي چنين است؟
آمريکائي که قبلا نقشه آن در آسياي صغير يعني در مرکز تمدن اسلامي در دوره جنگهاي صليبي توسط مسلمانان ترسيم شده بود (61) و کلمب بعد از فتح آندلس با دزديدن نقشه مسلمانان و با همکاري دربار اسپانيا به سمت آمريکا حرکت کرد.(62) به عقيده استاد «جلال الدين همايي»، «ابوريحان بيروني» چند قرن قبل از کلمب نقشه اي از راه رسيدن به اين قاره تهيه کرده بود.(63) در صورتي که طوري از کشف(!) آمريکا توسط کريستف کلمب تبليغ مي شود که انگار انسان هاي متمدني که آنجا بودند و قبل از ورود غاصبانه جناب کلمب در آنجا زندگي مي کردند و داراي تمدني پيشرفته چون «ماياها» بودند (که ساختمان ها و جاده هاي پيشرفته اي حتي در مناطق صعب العبور کوهستاني، آن هم حدود 500 سال پيش مي ساختند)، اصلا انسان نبودند و حضرت کلمب بايد رفته و بر وجود آنها مهر تأييد بزنند! البته او و ياران مستکبرش نه تنها مهر تأييد نزدند که اکثر مردم بومي آمريکا را به سلاخي کشيدند و تعداد زيادي را به بردگي کشيدند و دخترانشان را مورد تجاوز و تعدي قرار دادند و براي مردم آنجا حتي شأن يک حيوان دست آموز را هم رعايت نکردند.
کلمب خود انساني حيوان صفت و شهوت ران و طلا پرست بود و پسر حرامزاده اي هم از خانمي به نام «بئاتريس» داشت(64) و در سفر دوم خود طي 13سال از 250000 بومي يک منطقه از آمريکا فقط 60000 نفر را زنده گذاشت و بسياري از باقي مانده ها را نيز به روسبي گري و بردگي مجبور کرد و 50 سال بعد بيش از 500 بومي باقي نماندند(65) اما بسياري از غافلان يا مغرضان با هدف ترويج فرهنگ يهودي- غربي از کلمب چهره اي انسان دوست و قهرمان ساخته اند مثل ويل دورانت و کتاب کريستف کلمب از انتشارات فرانکلين.
بر مبناي همين الگوي اساطيري، هاليوود تا كنون سفرهاي اسطورهاي بسياري را به تصوير كشيده و سينماي اروپا نيز به رقيب آمريكايي خود تأسي كرده است. فيلم هايي نظير: مجموعه «ايندياناجونز»، «دنياي آب»، «سفر به غرب وحشي»، «دون فيتز كارالدو» و «خوشههاي خشم» بر مبناي همين الگوي روايي ساخته شدهاند. همچنين فيلم هايي که سرخپوستان و مالکان اصلي آمريکا را انسان هايي وحشي و بي تمدن و ساده نشان مي دهند در همين راستا ارزيابي مي شوند.
نقد فيلم ماتريکس
فيلم مشهور «ماتريكس» با روي كردي نمادين به اساطير كهن قوم يهود، قصه ظهور منجي و سفر به آرمانشهر يهود (ZAYAN يا ZION) را به تصوير ميكشد. ناگفته نماند كه «زايان» يا همان «صهيون» نام كوهي مقدس در بيرون از شهر اورشليم است كه صهيونيست ها نام آن كوه را بر آيين خويش نهادهاند. در فيلم «ماتريكس» دنيا اسير تاريكي است و تنها چند انسان آزادي خواه در يك زيردريايي اسرارآميز كه به كشتي نوح عليه السلام نسب ميبرد، با اين دنياي تاريكي در سيتزاند. مقصد زيردريايي همان آرمانشهر «زايان» است كه فقط ناخدا و رهبر گروه «كاپيتان مورفي» نشان دقيق آن را ميداند. مورفي خود نيز از نيروهاي فرمانروايان شهر زايان است. ولي مورفي بدون امداد يك منجي نميتواند بر امپراطوري ماتريكس غلبه كند و اين بار منجي يا پيامبر جديد را از بين متخصصين كامپيوتر برميگزيند!
«نئو» در حقيقت همان « New christ» يا «مسيح جديدي» است كه بر خلاف عيسي مسيح عليهالسلام،(66) نه از ميان پارسايان، كه از بين تكنيسين ها انتخاب ميشود! در نتيجه پيامبر آخرالزمان به جاي آنكه: «تئوريسين» باشد، يك «تكنيسين» است. در ادامه فيلم، مورفي طي آموزش هاي سخت، تمام تكنيكهاي نبرد با ماتريكس را به پيامبر جديد خود ميآموزد و از او يك ماشين كشتار جمعي ميسازد و اين ها همه نماد مادي گرائي و تسلط فلسفه حس گرايي و کنار زده شدن عقل و دين که در فلسفه و زندگي غربي است. در پايان فيلم، هنگامي كه مورفي توسط اسميت(كه تمثيلي از شيطان مدرن است) اسير شده و براي افشا كردن نشاني شهر «زايان» تحت شكنجه قرار گرفته، منجي قهرمان به همراه دستيار مؤنثش با كوله باري از سلاحهاي آتشين از راه ميرسند و در نبردي سخت و نابرابر، طومار امپراطوري ماتريكس را در هم مي پيچند. در قسمت هاي دوم و سوم فيلم با ترويج شکاکيت و حيراني و به هم ريختن مرزهاي دنياي واقع و مجازي بنيان فکري مخاطبان ظاهر انديش را از هر ايدئولوژي و استحکامي خالي مي کند.
كلام آخر آن كه صهيونيسم بينالملل با ترويج خرافات و افسانه هاي دروغ از طريق سينما، به نوعي جهاني سازي اسطورهاي دست زده و قصد آن دارد تا باورهاي خرافي خود در زمينه: «شيطان»، «پايان دنيا»، «ظهور منجي يهود»، «سفر به سرزمين موعود»، «تشكيل امپراطوري جهاني» و «اسطوره هاي بنيانگذار سياست اسرائيل» را به ساير اقوام و اديان و ملل نيز تسري ميدهد.
رواج فساد
«بگذار ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه ما را احاطه كرده است…»
اين جملهاي است كه «هنري فورد» آمريكايي قريب هشتاد سال پيش در روزنامه مشهور «ديربورن اينديپندنت ـ Dear Born Indipendent» نوشت و آمريكاييان را از سقوط در منجلاب فساد مادي و انحطاط اخلاقي بر حذر داشت. او در سلسله مقالات معروف خود از جريان سازماندهي شده و نظاممندي سخن گفت كه تدريجاً با ترويج ليبراليسم اخلاقي و تساهل اعتقادي، جامعه آن روز آمريكا را به سمت فساد و تباهي سوق ميداد. در حقيقت هدف او آن بود كه ملت آمريكا را از خطر شكلگيري امپراطوري فرهنگي و اقتصادي يهود در اين كشور آگاه سازد و بر اين باور بود كه يهود بينالملل به حكومت بر آمريكا اكتفا نكرده و در صدد برپايي حكومت جهاني است. «هنري فورد» با تيزبيني خاص خود دريافته بود كه مسأله يهود در آمريكا به قلمرو سياست و اقتصاد محدود نميشود و ساحت فرهنگ و هنر و رسانههاي جمعي را نيز در بر ميگيرد. فورد، سينماي آمريكا را ماهيتاً يهودي ميدانست و آن را مهمترين و مؤثرترين ابزار تبليغي يهوديان بر ميشمرد. او بر اين باور بود كه يهوديان از طريق سينما سعي در تخريب و انهدام ارزش هاي اخلاقي و مباني اعتقادي جامعه آن روز آمريكا دارند.
«هنري فوردِ» در كتاب معروف خود تحت عنوان «زندگي و كارمن» اينگونه مينويسد:
«در اين كشور جريان هاي مشخص و صاحب نفوذي مشاهده ميشوند كه به نحو محسوس در ادبيات، سرگرمي ها و رفتار اجتماعي، كاستي و فساد به بار ميآورند. تجارت از سلامت ذاتي خويش دور مانده و كوچك شمردن معيارها و اصول اخلاقي به نحو فراگير در همه جا احساس ميشود. اين كه اين اعمال نفوذهاي مخرب همگي به سرچشمه نژادي واحدي باز ميگردد، واقعيتي است كه بايد آن را جدي تلقي نمود. ما مدعي آن نيستيم كه حرف آخر را در خصوص يهوديان مقيم آمريكا بيان داشتهايم، بلكه صرفاً نفوذ كنوني يهود را در اين كشور توصيف ميكنيم. مخالفت ما صرفاً با انديشههاست. انديشه هاي دروغيني كه بنيه اخلاقي ملت ما را تضعيف ميكنند اين انديشه ها از منابعي سرچشمه ميگيرند كه به سهولت قابل شناسايياند و صرفاً از طريق افشاگري و آگاه ساختن افكار عمومي جامعه ميتوان از پيشرفت آنها جلوگيري كرد. تأثيرگذار بر محيط خويش را بازشناسند. بگذاريد ملت آمريكا براي يك بار بفهمند كه اين نه يك انحطاط طبيعي، بلكه توطئه حساب شده و ويرانگري است كه هم اكنون ما را احاطه كرده است. »
هنري فورد در كتاب خود بر سنتها و سجاياي اخلاقي و اعتقادي نژاد آنگلوساكسون تأكيد ميورزد و آن را پايگاه مطمئني براي مقابله با توطئه جهاني يهود ميداند. شكي نيست كه «فورد» با طرح اين مسأله همان خطايي را مرتكب ميشود كه خود او يهود را به آن متهم ساخته است. اما چنين به نظر ميرسد كه تأكيد او بر نژاد انگلوساكسون در واقع دفاع از سنن و فضايل اخلاقي و اعتقادات مثبت و سازندهاي است كه وي در اين نژاد بشري متبلور دانسته و بر اين باور است كه در روند مقابله با ترويج فساد، فحشاء، بيبند و باري و در يك كلام مبارزه با ليبراليسم اخلاقي يهود، ميتوان بر اين ارزش هاي نهادينه شده در نژاد انگلوساكسون تكيه كرد.
امروز قريب هشتاد سال از انتشار مقاله افشاگرانه «هنري فورد» در جرايد آمريكا ميگذرد و معالاسف بسياري از پيش بيني ها و هشدارهاي او به جامعه آمريكا محقق شدهاند.(67)
دولت اسراييل در سرزمين اشغال شده فلسطين ايجاد شده و عملاً زمام سياستهاي داخلي و خارجي آمريكا را در دست گرفته است. آنگونه كه مي توان مدعي شد آمريكا به عنوان بازوي قدرتمند صهيونيسم در سطح جهان عمل ميكند. اخلاقيات ملت آمريكا آنچنان رو به زوال رفته است كه صاحب نظران اجتماعي و انديشمندان ديني به كلي از آينده اين ملت قطع اميد كردهاند. موسيقي جاز و بيريشه كه برخي كارشناسان آن را برگرفته از موسيقي ييديش(YIDISH) يهوديان ميدانند، در تمامي زواياي جامعه آمريكا (و از جمله سينماي هاليوود) رخنه كرده و روان پريشان جوانان غربي را به تسخير خود درآورده است. گروههاي موسيقي جاز و راك كه زماني با چند ستاره يهودي (نظير: «الويس پريسلي» و «رينگو استار») به دنياي غرب معرفي شدند، با گذشت چهار دهه به چنان شهرت و اعتباري دست يافتهاند كه هم اكنون نسل جوان آمريكا «مايكل جكسون» يهودي را از تمام مقدسين كليسا برتر ميدانند. در دهه شصت ميلادي گروه موسيقي بتيلها از سر مزاح اعلام كرده بود كه « از خدا نيز معروف تر است» و امروز گروه هاي موسيقي شيطان پرست عملاً بيرق جنگ با خدا را برافراشتهاند.
اشتياق جنون آميز نسل جوان آمريكا به اين نوع خاص از موسيقي را در فيلم «ديترويت شهر موسيقي راك» به وضوح ميتوان ديد. انگار سرشته تمامي امور از دست متصديان فرهنگ عمومي جامعه رها شده و از والدين آمريكايي و اروپايي و حتي شرقي هم كاري ساخته نيست. (البته اگر بخواهند مي توانند با تکيه بر فرهنگ و عرفان غني ديني در مقابل اين سيل بنيان برافکن سدهاي مستحکمي بزنند؛ چرا که تمدن مادي غرب، پوشالي و پوک و توخالي است و هيچ حرف جدي براي گفتن ندارد) براي درك عمق اين فاجعه، كافي است فيلم هاي چند دهه قبل هاليوود را در كنار توليدات امروز آن قرار دهيم و با يك مقايسه كوتاه زوال ارزش هاي اخلاقي انسان غربي را به وضوح ببينيم. در سينماي امروز هاليوود، روابط جنسي ميان نوجوانان آمريكايي و به تبع آن تولد فرزندان نامشروع و مشكلات اجتماعي ناشي از اين پديده سوژه اي جذاب و در عين حال كاملاً طبيعي تلقي ميگردد. در اين قبيل فيلم ها، حتي والدين نوجوانان فريب خورده نيز از رفتار فرزندانشان چندان متعجب نمي شوند و بيشتر نگران هزينه نگهداري از نوه هاي نامشروع خويش اند.
امروز صهيونيسم حاكم بر هاليوود هيچ حريمي را محترم نميشمارد و مقدس ترين شئون اجتماعي را «حتي در حوزه دين و كليسا» به تمسخر ميگيرد. در فيلم هاي دهه اخير هاليوود، پدران متجاوز، مادران خيانتكار، دختران فريب خورده، پسران منحرف و حتي كشيش هاي شيطان پرست فراوان اند. عشرتكده هاي هاوايي و قمارخانه هاي لاس و گاس به لوكيشن هاي دائمي و محبوب فيلم هاي آمريكايي تبديل شدهاند و قصه بسياري از فيلم هاي هاليوود در اين فضاي لبريز از گناه اتفاق ميافتد.
در روزگاري كه پول به نخستين ارزش انسان غربي تبديل شده، سينماي هاليوود نيز تمامي ارزش هاي اخلاقي را در مسلخ پول قرباني ميكند. در قاموس هاليوود، فيلم ارزشمند، بايد پولساز باشد و براي پول ساز بودن يك فيلم بايد بر نقاط ضعف خاطبين آن انگشت نهاد و پست ترين غرايز و تمنيات نفساني انسان غربي را به خود او نشان داد. سينماي هاليوود تشنه پول است و اين تشنگي را به مخاطبين خود نيز تسري ميدهد. افسوس كه عطش پول درمان ناپذير است و آتش آن به هيچ آبي فرو نمي نشيند. در آينه جادوي هاليوود جوان آس و پاسي بر سر ميز قمار يك شبه ميليونر ميشود و حسرت و دريغ ميليون ها بيننده جوان را بر مي انگيزد. همزمان خانواده او در مسابقه لاتاري شركت مي كنند و بليط طلايي را از پيرمرد بيماري كه از شوق برنده شدن در مسابقه سكته كرده، مي ربايند! در تمام اين صحنه هاي پر زرق و برق، بينندگان نيز در لذات روياي اين خانواده خوشبخت شريك ميشوند و مثل آنان دل و دين به پول ميبازند. حال آنكه در پشت صحنه فيلم، فيلم سازان صهيونيست به ساده دلي مخاطبين خويش ميخندند.
يکي از بزرگان يهود گفته بود: «ما حكومتمان را با دنيايي از متخصصان علم اقتصاد احاطه خواهيم كرد. به همين دليل علم اقتصاد مهمترين موضوع آموزشي است كه توسط يهوديان تعليم داده ميشود. كهكشاني از بانك داران، صاحبان صنايع، كارخانهداران، كاپيتاليست ها و خصوصاً ميليونرها ما را احاطه خواهند كرد، زيرا عملاً همه چيز با توسل به ارقام تعيين خواهد شد. » با مرور همين چند سطر مييابيم كه از چه رو سينما طي اين همه سال در تعيين الگوهاي مصرف و هنجارهاي اقتصادي مخاطبين خويش همواره پيشقدم بوده است.
رواج خشونت
خشونت آفت ديگري است كه از نخستين سالهاي پيدايش سينما با اين «هنر ـ صنعت» قرين بوده و امروز صهيونيست ها اين همزاد ديرين سينما را نيز به نفع مقاصد خويش به كار گرفتهاند. تهيه كنندگان صهيونيست هاليوود در پي سال ها تجربه به فراست دريافتهاند كه «خشونت» و «وحشيگري» علي رغم زشتي باطن و نتايج تلخ آن، بر روي پرده سينما ظاهري جذاب و شيرين دارد و همين ظاهر جذاب و فريبنده فيلم هاي چند دهه اخير را از خشونت و كشتار لبريز كرده است. بينندگان اين گروه از فيلم ها در حين تماشاي صحنه هاي خشونت بار، از لذتي حيواني لبريز ميشوند و در دل شخصيتهايي جنايتكار فيلم را تحسين ميكنند. اين فيلم ها معمولاً ظاهري مقبول و منطقي دارند. بر اساس يك كليشه رايج، موجود شريري قانون را نقض ميكند و مرتكب جنايتي فجيع ميشود. متقابلاً قهرمان فيلم كه طرفداران حق و عدالت است واكنش نشان ميدهد و با خشونتي مشابه، موجود شرير و همدستان او را از بين مي برد ولي در هر دو حالت اين خشونت است كه تقديس ميشود و تحسين مخاطب را بر ميانگيزد.
در تحليل فيلم هاي خشن غربي اين نکته را نيز بايد مد نظر داشت که غربيان براي تربيت سربازاني قصي القلب و حرف شنو چاره کار را در آن ديده اند که چنين فيلم هايي را هر چه بيشتر بسازند؛ مثلا در بسياري از فيلم هايي که در مورد جنگ ويتنام ساخته شده است، با ظرافت سعي مي کنند «حس هم ذات پنداري» مخاطب را به نفع سربازان بي رحم آمريکايي که غاصبانه ميليون ها ويتنامي را کشتند ايجاد شود و کم کم مخاطب نه تنها هيچ عذاب وجداني نداشته باشد که از کشته شدن ويتنامي ها (دشمنان آمريکا) لذت هم ببرد.
البته در بسياري از فيلم هاي جديد غربي مرز ميان شرارت و خوبي برداشته شده است و گاهي شريرها کار خوب مي کنند و يا خوب ها عمل شريرانه مرتکب مي شوند. بدين وسيله مرز خوبي و بدي در ذهن مخاطب خصوصا جوانان و نوجوانان به هم مي ريزد و زمينه براي پوک شدن کامل درون فکر و دل مخاطب فراهم مي شود تا راحت تر ارزش هاي آمريکايي که چيزي جزء تجلي هواي نفس آدمي نيست را راحت تر بپذيرد و تبديل به انساني منفعل و مصرف کننده اي مطيع براي زر سالاران مادي گرا شود.
بسياري از فيلم هاي ظاهراً خشن واجد صبغه هاي سياسي نيز هستند و در لايه هاي زيرين خود، هدف و سياست خاصي را دنبال ميكنند. به عنوان مثال در فيلم «هواپيماي رييسجمهور» يك بازيگر مشهور و البته يهودي الاصل هاليوود، در نقش رئيسجمهور آمريكا ظاهر ميشود. گروهي تروريست مسلح هواپيماي رئيس جمهور را ميربايند و خانواده و همراهان رئيس جمهور را به اسارت ميگيرند. رئيس جمهور آمريكا با آنكه ميتواند به تنهايي بگريزد، داوطلبانه در هواپيما باقي ميماند و طي نبردي نابرابر و خونين، دشمن را شكست ميدهد و خانواده و همراهانش را از چنگ تروريست ها آزاد ميكند. در پايان ماجرا هم بيننده از همه جا بيخبر، رئيس جمهور آمريكا را تحسين ميكند و او را به عنوان رهبر دنياي جديد ميستايد!
در فيلم ديگري گروهي تروريست مسلمان، يك هواپيماي خطوط هوايي آمريكا را همراه با مسافرين آن ميربايند و با بمب اتمي كه پيشاپيش در هواپيما جاسازي كردهاند عازم پايتخت آمريكا ميشود، تا طي اقدامي انتحاري دولت آمريكا را نابود كنند. رفتار تروريست هاي مسلمان با مسافرين بي پناه هواپيما، بسيار خشن و بيرحمانه است. آن ها حتي به خود نيز رحم نميكنند و هر مخالفتي را با گلوله پاسخ ميگويند. سياست مداران انسان دوست آمريكايي كه نميتوانند هواپيما را با مسافرين آن نابود كنند، يك گروه ويژه كماندويي را (كه دو بازيگر معروف يهودي در آن ايفاي نقش ميكنند) به داخل هواپيما مي فرستند و اين گروه ويژه طي عملياتي متهورانه تمامي تروريست هاي مسلمان را ميكشند. بمب اتمي را خنثي ميكنند و هواپيما را سالم بر زمين مي نشانند. باز هم آن چه باقي ميماند خاطره شجاعت و نوع دوستي آمريكايي هاي ضدتروريست است.
امروزه رد پاي سكس، پولپرستي و خشونت را در فيلم هاي خانوادگي و آثار ويژه كودكان نيز مي توان ديد. ظاهراً استوديوهاي هاليوود ديگر هيچ حريمي را محترم نمي دارند و در صدد جهاني ساختن ضد ارزشهاي اخلاقي خويش اند. كلام آخر آن كه صهيونيسم بينالملل در عرصه سينما با سوء استفاده از سه قوه شهويه، وهميه و غضبيه انسان در صدد ترويج مفاسد اخلاقي، غفلت و پولپرستي و خشونت برآمده و در تمامي اين موارد، منافع سياسي خود را دنبال كرده است. ديگر در آستانه قرن بيست و يكم، اين بازي به مراحل پاياني خود نزديك ميشود. با يك مرور كوتاه بر اعمال صهيونيست ها در کشورهاي مختلف و مندرجات کتاب کاهال و پروتكلهاي جهاني صهيونيسم و ساير مکتوبات پيشوايان بي رحم صهيون، به سهولت ميتوان دريافت كه بسياري از نابسامانيهاي كنوني عالم، صورت تحقق يافته همان برنامههايي است كه قريب يك قرن پيش تئوريسين هاي صهيونيسم با تکيه بر تجربيات پيشينيان مادي گرايشان طراحي کرده اند(68)؛ ولي آينده را هوشياري مردم امروز خواهد ساخت.(69) سحر سامري تنها مردم جاهل را ميفريبد و آغاز حكومت عقل پايان پادشاهي تزوير سامري است.(70)
پی نوشت ها
1 – براي اثبات اين مطلب دلايل و شواهد بسيار زيادي موجود است که در انتهاي جزوه مي آيد.
2 – مانند سفر پيدايش، باب 15 و سفر خروج، باب 6 و سفر يوشع باب 1 و…
3- اعمال رسولان، باب 9.
4- مجموعه مقالات پروتستانيسم يهودي ( ناگفته هاي فرايند صهيونيستي شدن تمدن غرب ) در صفحه پاورقي کيهان از 23 مرداد 82 تا 12 شهريور 82 در اين زمينه توضيحات مبسوطي داده است.
5- دايره المعارف يهود (جوداييکا)، جلد11، صفحه 584.
6- همان جلد 14، صفحه 21.
7- روزنامه کيهان، مورخه 27/5/82، صفحه 8
8- سفر پيدايش، باب34.
9- سفر پيدايش، باب11.
10- سفرسموئيل اول، باب 15.
11- باب پادشاهان.
12- قرآن کريم، سوره بقره، آيات 67تا73 و ساير آياتي که در اين مورد است.
13- سفرخروج، باب 32. در تورات اين داستان به حضرت هارون عليه السلام نسبت داده مي شود. اما قطعا آن حضرت
چنين نکرده و فردي که اين نحوه بت پرستي را رواج داد به اسم « شمروي بن يساکار بن يعقوب » در ميان يهوديان معروف است و مسلمانان او را سامري مي نامند.
14- ما با دلايل عقلي در اسلام ثابت مي کنيم که تمام پيامبران الهي معصومند و هيچ گونه خطا و اشتباهي ندارند.
15- کتاب مباني فراماسونري، تاليف گروه تحقيقات علمي، ترجمه جعفر سعيدي، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ دوم، 1376، تهران، فصل علماي ماسون، صفحه 264.
16- قرآن کريم، حجر/39، انفال/48، عنکبوت/38.
17- قرآن کريم، آل عمران/175، زمر/36.
18- قرآن کريم، حج/4.
19- قرآن کريم، بقره/36، ناس/4و5، انفال/11.
20- قرآن کريم، انعام/112و113، مومنون/97.
21- قرآن کريم، شعراء/221و222.
22- شعراء/223.
23- يونس/7.
24-انعام/68.
25-اسراء/27.
26- مريم/73و74، داستان قارون.
27- بقره/268، نساء/20.
28- بقره/268.
29- اعراف/30.
30- زخرف/37، انعام/116، بقره/91.
31- انعام/116.
32- بقره/111، صافات/69.
33- نساء/118و120
34- بقره/97و98و99، غافر/83.
35- انعام/68.
36- بقره/14
37- نساء/118
38- بقره/102
39- بقره/75، 76، 78.
40- بقره/75.
41- بقره/88.
42- تکاثر/1و2.
43- نهج البلاغه استاد محمد دشتي، خطبه 97.
44- زخرف/ 36و37.
45- زخرف/40
46- شرکت فالکون از آن عماد فايد مصري مشهور به دودي بود. صهيونيست ها بعد از موفقيت فيلم اين کمپاني به نام «ارابه آتش»، اين شرکت را با تهديد کردن صاحبش به مرگ با بهايي بسيار پايين تر از قيمت روز از چنگ او درآوردند.( براي مطالعه بيشتر به روزنامه کيهان، مورخه فروردين80، مقاله توطئه صهيونيسم براي سيطره برسينماي جهان – 2و يا کتاب «اسرائيل هنر مصر را مي ربايد » نوشته محمد الغيطي مراجعه کنيد. )
47- در رابطه با اين فيلم مراجعه کنيد به کيهان، 22/2/80، صفحه 12.
48- فرانکي همان جان کلود ون دام يهودي است و آرنولد يکي ازاعضاي حزب جمهوري خواه آمريکاست که ثروت زيادي را از طريق بازي در اين فيلم ها اندوخت و در سال 2003 ميلادي فرماندار کاليفرنيا شد و قطعا کسي بدون حمايت صهيونيست ها نمي تواند به چنين مقامي در آمريکا دست يابد.
49- براي مطالــعه بيشتر در باب تاثيرات وحدت بخش سمبل ها و نمادها و زبان درميان يک گروه يا قوم خاص مي توانيد به کتاب هاي هنر و فصل اول و دوم کتاب مباني فراماسونري مراجعه کنيد.
50- در اکثر اين فيلم ها مسلمانان انسان هاي ضعيف و شهوت ران و خائن و متعصبي هستند که در قصاوت قلب و فساد اخلاقي و تجاوز همتا ندارند و غالبا شخصيت مقابل اين ها يهوديان امانت دار و مهربان و تحصيل کرده اي هستند که مورد تعدي قرار گرفته اند و با شجاعت و زيرکي حق خود را باز پس مي ستانند. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب « نفوذ صهيونيسم بر رسانه هاي خبري و سازمان هاي بين المللي» نوشته فوادبن سيد عبدالرحمن الرفاعي، ترجمه حسين سرو قامت، نشر کيهان، چاپ اول، 1377، صفحه 48 و روزنامه کيهان، مورخه 13/5/80، صفحه 12، مراجعه کنيد.
51- برا ي مطالعه بيشتر رجوع کنيد به کيهان، 22/2/80، صفحه 12، مقاله «اهريمن صهيونيسم در بازار مکاره کن» و کيهان، 16/3/80، صفحه 12، مقاله «جايزه ويژه جشنواره برلين براي يک فيلم صهيونيستي» و کيهان، 13/5/80، صفحه 12، مقاله «ستاره اسکار صنعت يهودي»
51 – جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82.
52 – براي مطالعه مفصل تر مراجعه کنيد به روزنامه جام جم، سه شنبه 20/8/82، صفحه 6، مقاله دزد دريايي کتاب صلح مي دزدد.
53- در مورد صحت اين تحليل در باره کارتون گاليور مي توان به حرف هاي بعضي استراتژيست هاي جيره خوار دولت صهيونيستي آمريکا که دقيقا همين تشبيهات را به کار برده اند، اشاره کرد.
54- جزوه يهود و هنر(2)، سخنراني استاد شمس الدين رحماني در تاريخ 19/4/ 82.
55- ترجمه تفسيري فارسي کتاب مقدس، چاپ انجمن بين المللي کتاب مقدس انگلستان، 1995ميلادي، سفر ميکاه، باب 5، فقره 9و8. در بعضي ترجمه هاي ديگر در ادامه دارد: « دست تو بر خصمانت بلند خواهد شد و جميع دشمنانت منقطع خواهند گرديد. »
56- همان گونه که در تاريخ فلسفه غرب مي بينيم با کنار زدن دين از صحنه زندگي بشر ابتدا عقل خود بسنده بشري و سپس حواس ظاهري و مادي را در هدايت بشر و دفع مشکلات او کافي دانستند ولي کم کم انديشمندان پست مدرن عليه اين وضعيت قيام کرده و همين تفکرات را دليل وضعيت نگران کننده و به بن بست رسيده تفکر در غرب مي دانند. براي مطالعه بيشتر مي توانيد به کتاب «زندگي در عيش، مردن در خوشي» و « تکنوپولي» اثر نيل پستمن، جامعه شناس آمريکايي و يا کتاب «سيطره کميت و آخرالزمان » اثر « رنه گنون » مراجعه کنيد.
57- قسمت دوم و سوم اين فيلم با بودجه مستقيم اسراييل ساخته شد.
58- نکته اي که باقي مي ماند اين است که ما بايد با دقت در مباني فلسفي اين فرقه که همان شکاکيت و سوفسطاييسم و شالوده شکني است دقت کنيم و متوجه باشيم که اين فلسفه ها نتيجه فاصله گرفتن سير انديشه فلسفي در غرب از عقل سالم و دين مي باشد و اين هشداري است به دانشوران فرهيخته ما که بيدار باشند و تيز بين و اسير بعضي اصطلاحات پر طمطراق و گول زننده فلسفه و علوم غرب نشوند و حتما در مطالعه مباحث عقلي به دقت هاي مو شکافانه علماي منصف و منتقد مسلمان و غير مسلمان هم نظري داشته باشند و محصولات پر زرق و برق تکنولوژيک چشم آن ها را پر نکند و به عوارض منفي تکنولوژي هم نظري بيفکنند. در اين رابطه اساتيدي چون امام خميني(ره)، حضرت آيت ا… خامنه اي، علامه سيد محمد حسين طباطبائي، علامه شهيد مطهري، علامه محمد تقي جعفري، علامه مصباح يزدي، علامه جوادي آملي، شهيد سيد مرتضي آويني، دکتر سيد احمد فرديد، استاد محسن غرويان، رنه گنون، پروفسور حميد مولانا، نيل پستمن، مرحوم سيد منيرالدين هاشمي، حجت الاسلام سيد مهدي مير باقري، دکتر رضا داوري اردکاني، دکتر محمد مددپور، پرفسور روژه گارودي، استاد حميد پارسانيا، استاد حسن رحيم پور ازغدي، دکتر حسن عباسي، استاد شهريار زرشناس، دکتر حسن بلخاري، استاد شفيعي سروستاني و… به طور مفصل و از مناظر گوناگون به بحث پرداخته اند و آثار آن ها براي تدقيق و تحقيق موجود است.
59 – آخرين سفر کتاب مقدس، سفر مکاشفه، خصوصا باب 16، فقره 16: « آن گاه تمام لشگرهاي جهان را در محلي گرد آوردند که به زبان عبري آن را حارمجيدون (يعني تپه مجدو) مي نامند. »
60- ويل دورانت در نوشتن تاريخ تمدن از جانب داري يهوديان و توجيح بعضي جنايات آن ها ابايي ندارد؛ به علاوه همسر او «آريل» که يک يهودي بود همکار و مشاور شوهر خود در جمع آوري تاريخ تمدن بود و لذا به نوشته هاي او نمي توان اطمينان کرد، مثلا برخي نويسندگان مسلمان و غير مسلمان در بسياري از مباحث مربوط به تاريخ آمريکا خدشه کرده اند. حتي برخي از يهوديان مي گويند حدود 2000 سال قبل از کلمب قاره آمريکا کشف شده بوده است. در مطالعات تاريخي بايد به شدت محتاطانه برخورد کرد که دست هاي زيادي خصوصا از جانب يهوديان در تحريف تاريخ فعال بوده و هستند. براي مطالعه بيشتر مراجعه کنيد به: پژوهه صهيونيت، جلد اول، نشر موسسه فرهنگي پژوهشي ضياء انديشه، چاپ اول، دي 1376، مقاله « سفر کريستف کلمب، بازيابي نقش يهود »، اثر محمد طيب و کتاب سفر به ولايت عزراييل، اثر جلال آل احمد، نشر رواق، تهران، 1363، صفحه 72.
61- ويژگي هاي قرون جديد، مجموعه آثار31، دکتر علي شريعتي، نشر چاپخش، تهران شهريور 1364، صفحه 119 تا 126.
62- ريشه يابي مختصري از تاريخچه گروه ها، محمد رضا اخگري، تابستان 1363، چاپ اول، صفحه 3.
63- نشريه گلچرخ، شماره 1، فروردين 1371، صفحه 15 و مقدمه «التفهيم»، صفحه 131
64 – کريستف کلمب، اثر شارل ورلند، ترجمه سيد جمال موسوي شيرازي، شرکت توسعه کتابخانه هاي ايران، تهران، زمستان 1370، صفحه 36 و 37 و تاريخ تولد ويل دورانت، جلد 6، صفحه 316 (جالب است که ويل(کتابخانه دیجیتال والکترونیک املش/باشگاه اندیشه )