حق نداريم غفلت کنيم !

  چاپ   9 , دی , 1386 ساعت 3:14 ب.ظ  

مهدي شکيبائي: ” آمریکا باید به دنبال راهی برای عادی‌سازی روابط با ایران باشد. ما مجبور نیستیم که خود را فدای جهانی صلح‌آمیزتر کنیم”. جملات بالا بخشي از تحليل هنري کسينجر سياست پرداز کهنه کار از حزب جمهوريخواه آمريکا است که تحليلهاي او را مي بايست با احتياط بيشتري و بدور از هرگونه لغزش در وادي احساس ارزيابي کرد.


اين دقت از آنرو اهميت دارد که وي در سال 1980 اندکي پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران به رهبري حضرت امام خميني (ره) در اظهار نظري خصمانه عليه تهران که يکسال بعد منجر به تاسيس شوراي همکاري خليج فارس موسوم به G.C.C شد، گفت: کشورهاي عرب منطقه به خوبي به ياد داشته باشند که خطر “انقلاب اسلامي ايران” به مراتب جدي تر و مهم تر از تهديد شوروي است. بنابراين رهبران عرب نبايد از رساندن هر گونه کمکي به صدام دريغ کنند.
در کنار کسينجر همتاي دمکرات او زبينگو برژينسکي ديگر تئوريسين آمريکايي نيز در تحليلي از وضعيت آمريکا در نظام بين الملله گفته بود ” آمريکايي ها فرصتهاي طلايي را براي آقايي برجهان پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي از دست داده اند”. برژينسکي نيز همچون کسينجر سياست پرداز کهنه کاري است که از سالها پيش به عنوان مشاور دولتهاي مختلف آمريکا به هدايت سياست خارجي اين کشور در مقاطع مختلف پرداخته است.
زماني که تحليل حمايتي کسينجر از عادي سازي روابط آمريکا و ايران در کنار گزارش چند پهلوي اخير شوراي اطلاعات ملي آمريکا (در مورد برنامه هسته اي ايران )مورد بررسي قرار مي گيرد و آنجا که هشدار برژينسکي درباره فرصت کم آمريکا براي رهبري جهان ذهن هر تحليلگري را ناخواسته در کنار دو موضع بالا به سمت هشداري سوق مي دهد، پرسشي در ذهن متبادر مي شود. آمريکايي ها بدنبال چه هستند؟ آيا ساده لوحانه نيست بپذيريم کشوري که با فلسفه وجودي انقلاب اسلامي ايران تضادي عميق دارد به يکباره حاضر به پذيرش آن شده است؟ آيا شرايط عادي سازي روابط آمريکا و ايران مهيا است؟ اگر نيست پس چرا شرايط منطقه به نظر کمي به سوي آرامش حرکت مي کند؟
در عراق کمتر شاهد خونريزي هستيم… فشارهاي آمريکا بر سوريه کاهش يافته است…انتشار گزارش شوراي اطلاعات ملي آمريکا درباره پرونده هسته اي ايران تاحدي تهديدات نظامي عليه تهران را کاهش داد. در لبنان به نظر مي رسد جريانهاي سياسي بر سر رييس جمهور به توافق رسيده اند و در حال چانه زني براي سهم خواهي در دولت آينده هستند….آيا آمريکايي ها تصميم به برقراري صلح در منطقه گرفته اند و از تحقق اهداف سرمايه گذاري عظيم سياسي و نظامي بر روي پروژه 11 سپتامبر (2001) که براي قبضه نظام بين الملل کليد خورده بود عقب نشسته اند؟ يا اينکه ظهور تحولات ياد شده در سياست خارجي آمريکا نشانه تغيير اولويتهاي آمريکا با رويکردي به حفظ وضعيت موجود براي تحقق هدف نهايي پروژه 11سپتامبر است.
به نظر مي رسد گزينه اخير با توجه به ماهيت دشمني آمريکا با جمهوري اسلامي ايران بيشتر با واقعيت نزديک است. در اين صورت بايد پرسيد اولويت آمريکا چگونه تغيير يافته و اينک کدام گزينه از تحولات منطقه در دستورکار سياست خارجي آمريکا قرار گرفته است؟
ايران و فشار بر اين کشور در حوزه اي غير از تهديد نظامي (بر اساس گزارش اخير شوراي اطلاعات ملي آمريکا ) اينک به اولويت نخست سياست خارجي آمريکا تبديل شده است.
درست در جايي که به سبب ظرافت در تنظيم گزارش شوراي اطلاعات ملي آمريکا افکار عمومي منطقه و جهان معتقدند ايران و‌آمريکا به سمت عادي سازي روابط پيش مي روند، آمريکايي ها اما با تغيير تاکتيک توجه ويژه خود را پس از ناکامي هاي متوالي در منطقه خاورميانه بر روي جمهوري اسلامي ايران متمرکز کرده اند. اين تغيير تاکتيک به معناي آن نيست که سياست خارجي آمريکا پيشتر متوجه ايران نبوده است بلکه در سالهاي گذشته بويژه در چارچوب پروژه 11 سپتامبر واشنگتن معتقد بود که با حضور مستقيم در کنار ايران (افغانستان و عراق) و حذف تدريجي همپيمانان منطقه اي ايران قادر خواهد بود اين کشور را غير مستقيم به عنوان محور کشورهاي مخالف منافع آمريکا در خاورميانه به تسليم وادارد و به اين ترتيب به هدف نهايي لشکر کشي خود به اين منطقه نايل شود.
اما اتفاقات پيش بيني نشده منطقه خاورميانه در سالهاي پس از حوادث يازده سپتامبر که بخش عمده اي از آن نتيجه عدم درک درست طراحان سياست خارجي آمريکا از وضعيت ملتهاي منطقه بود منجر به کسب ناکامي هاي بزرگي براي آمريکا شد به گونه اي که پس از گذر ناموفق از فازهاي سياسي، نظامي و اقتصادي در چارچوب لشگر کشي به منطقه خاورميانه اينک خود را در موقعيتي بسيار شکننده در منطقه مي بيند.
بايد توجه داشت که اين نخستين بار نيست که آمريکايي ها پس از سال 2001 شاهد شکست طرح هاي خود شده اند بلکه اين احساس پيشتر نيز بوقوع پيوسته بود زماني که قرار بود تا پايان 2004 اهداف آمريکا از اشغال عراق محقق شود و اين کشور به عنوان “الگوي دمکراسي ” ابزاري براي تغيير ساختارهاي سياسي کشورهاي منطقه گردد.اين احساس البته در سالهاي 2004(درک آمريکا از شکست در عراق) 2005 (تحولات پس از پروژه ترور حريري در لبنان) و 2006 (پيروزي جنبش اسلامي حماس بر جنبش فتح در فلسطين) در ميان آمريکايي ها بروز و ظهور يافته بود اما اوج احساس شکست واشنگتن از پروژه نهايي 11 سپتامبر پس از شکست اسراييل در جنگ عليه حزب الله نمود يافت که در نهايت به انتشار گزارش معروف بيکر – هميلتون (پس از پيروزي دمکراتها در انتخابات مياندوره اي مجلس نمايندگان آمريکا ) در خصوص آينده سياست خارجي آمريکا در خاورميانه منجر شد.
تغيير سياست امروز دولت کاخ سفيد در قبال منطقه خاورميانه و مشخصا ايران در واقع اجراي توصيه هاي کميته بيکر- هميلتون البته بالاجبار است نه به اختيار.
نگاهي به جزييات توصيه هاي بيکر- هميلتون فضاي روشن تري از تغيير رفتار آمريکا در برابر ايران را پيش روي ما قرار خواهد داد.
به بياني ديگر قطار محافظه كاران جديد و قديم با سرعتي مافوق نور بدون اعتنا به ناکامي ها در عرصه سياست خارجي در حال حرکت بود اما به ناچار خود را در برابر دو ايستگاه “انتخابات” و “توصيه ها” (اشاره به توصيه هاي کميته بيکر – هميلتون) متوقف ديد.
اين توقف به معناي اين نيست که دمکراتهاي آمريکا در چارچوب سياستهاي کلي اين کشور حاضر به پذيرش ايران شده اند و خواستار توقف دشمني با ايران هستند بلکه جوشش جامعه آمريکا و وجود مرجعيت هاي مردمي که ناظر بر عملکرد حکومت مي باشند کاخ سفيد را در حال حاضر وادار به توقف قطار محافظه کاران و انتقال اين قطار به مسيري جديد کرده است مسيري که اگرچه داراي حرکت کندي است اما مدلي است در نتيجه توصيه هاي کميته (دمکرات – جمهوريخواه ) بيکر هميلتون.
با اين وجود روح کلي اين توصيه ها آيا حاضر به پذيرش “ايران اسلامي” به عنوان يک قدرت منطقه اي است؟ آيا ماهيت سياستهاي آمريکا در قبال ايران ثابت کرده است که آنها با دستان خود امتيازي به ايرانيان تقديم نمايند؟ اگر نيست بنابراين هدف از تغيير سياستها و اولويتهاي واشنگتن در منطقه خاورميانه و مشخصا ايران چه مي تواند باشد؟
در يک جمله، آمريکايي ها مي کوشند با تنگ تر کردن دايره فشارهاي سياسي عليه ايران که دامنه آن تا شوراي امنيت سازمان ملل گسترده شده است با استفاده از غفلت احتمالي، تهران را وادار به عقب نشيني از فحواي انقلاب ايران يعني “ايدئولوژي اسلامي” خود نمايند. امري که قرار است در چارچوب سياست ” ایجاد ارتباطی منطقی میان احترام به ایران و سیاست خارجی آن در سایه نظام کنونی حاکم بر اين کشور و درخواست تضمین‌های امنیتی از این نظام در قبال اعطاي امتيازهاي احتمالي ” (پيشنهاد جديد کسينجر پس از انتشار گزارش شوراي اطلاعات ملي درباره تهران) پيگيري شود.
واشنگتن با تزريق و توزيع بحرانهاي مختلف در منطقه خاورميانه همچنان پيگير تحقق اهداف پروژه اي است که از سال 2001 با حوادث 11 سپتامبر آغاز و پس از ناکامي در افغانستان، عراق و فلسطين در لبنان متوقف شد. هدف مقدماتي اين پروژه حذف ايران به عنوان الگوي کشورهاي اسلامي و محور کشورهاي مخالف سياستهاي آمريکا در منطقه براي دستيابي به هدف نهايي يعني بسط هژموني اين کشور در خاورميانه به عنوان کليد قبضه جهان بر اساس معيارهاي نظام سرمايه داري آمريکا است. اين امر تنها در صورت غفلت تهران محقق خواهد شد.

نظر بدهید